غزل شمارهٔ ۳۳۱۵
لب لعل تو اگر جام شرابی دارددل ما نیز نمک خورده کبابی دارد
ای بسا خون که کند در دل صاحب نظرانچهره ای کز عرق شرم نقابی دارد
روی خوب از نگه گرم نماند سالمرزق آتش شود آن گل که گلابی دارد
قرب سیمین بدنان آتش بی زنهارستشبنم از صحبت گل چشم پرآبی دارد
از نمکدان تو هرچند اثر پیدا نیستخوش نمک گردد ازو هر که کبابی دارد
وعده گاهش چمن سینه مجروح من استهر که از خون جگر جام شرابی دارد
می کشد چون جگر صبح، نفس را به حسابهر که در مد نظر روز حسابی دارد
خضر را می برد از راه به افسون بیرونوادی خشک جهان طرفه سرابی دارد
کرد مشتاق عدم سختی دوران جان راسیل در دامن کهسار شتابی دارد
نعمت روی زمین قسمت بی شرمان استجگر خویش خورد هر که حجابی دارد
نامه ماست که جنگ است جوابش صائبور نه هر نامه که دیدیم جوابی دارد