گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۱۴

از بتان شسته عذاری که حجابی داردچشم بد دور که خوش عالم آبی دارد
خار در دیده بی پرده شبنم شکنداز حیا چهره هر گل که نقابی دارد
به دل روشن اگر یار نمی پردازدحسن مستور ز آیینه حجابی دارد
نتوان دید در آن روی عرقناک دلیرگل این باغ عجب تلخ گلابی دارد
شب اندوه وفادار ندارد پایانصبح عشرت نفس پا به رکابی دارد
نیست ممکن که به خورشید درخشان نرسدهر که چون شبنم گل چشم پرآبی دارد
دم نشمرده محال است برآرد چون صبحهر که در مد نظر روز حسابی دارد
چون نفس راست کنم من، که به صحرای طلبگر همه سنگ نشان است شتابی دارد
خضر را تشنه ز سرچشمه حیوان آوردوادی عشق فریبنده سرابی دارد
تا به خاری نرساند ننشیند از پادر جگر آبله تا قطره آبی دارد
شب تارش به دو خورشید بود آبستنهر که در وقت سحر جام شرابی دارد
مزرع ماست که آبش بود از دیده خویشور نه هر کشت که دیدیم سحابی دارد