غزل شمارهٔ ۳۲۹۸
چشم پرکار تو در پرده بیانها دارددر تبسم لب جان بخش تو جانها دارد
از دل سنگ تو بر کوه بود پشت بلافتنه از زلف تو در دست عنانها دارد
چون جهد صید ز تیر تو، که از چین جبینقدر انداز نگاه تو کمانها دارد
خم ابروی تو غافل نشود از دلهاکه کماندار توجه به نشانها دارد
نه همین پرده دل از تو گریبان چاک استماه رخسار تو هر گوشه کتانها دارد
حسن از پرده ناموس شود رسواترورنه آن آینه رو آینهدانها دارد
به تکلف دو سه روزی ز ستم دست بدارکز خط سبز، عذار تو قرانها دارد
تیغ ناز تو ز خط زنگ برآورد و هنوزغمزه شوخ تو سر در پی جانها دارد
از سر رغبت اگر دست ز جان خواهی شستوادی عشق عجب آب روانها دارد
چند در صومعه محشور بود با پیران؟آن که در کوی خرابات جوانها دارد
شادی باده سبکسیرتر از رنگ حناستچه نهی دل به بهاری که خزانها دارد؟
یک زبان نیست فزون قسمت صاحب گفتارحسن کردار ز هر عضو زبانها دارد
آن که در شکر، زبان بر دهنش مسمارستچون رسد وقت شکایت چه زبانها دارد
پیش من نیست کم از لاله صحرای بهشتکف خونی که ز داغ تو نشانها دارد
میکند دیدنش از داغ جگر را معموروادی عشق عجب لالهستانها دارد
شمع هرچند به آتش نفسی مشهورستخامه صائب ما نیز بیانها دارد