غزل شمارهٔ ۳۲۹۳
دل آسوده طمع هر که ز دنیا داردزیر بال و پر خود بیضه عنقا دارد
غافل از حق نشود روح به ویرانه جسمسیل هر جا که بود روی به دریا دارد
خویش را تا نگذارد ننشیند از پاهرکه چون شمع سر عالم بالا دارد
دم جان بخش اثر در دل آهن نکندچشم سوزن چه تمتع ز مسیحا دارد؟
از علم لشکریان را نتوان غافل کرددو جهان چشم بر آن قامت رعنا دارد
کار چون در گره افتد به دعا دست برآرشانه در عقده گشایی ید طولی دارد
نیست خالی سر مویی به تن از جان لطیفهر که را جا نبود، در همه جا جا دارد
دل محال است که ساکن شود از لرزیدنشانه تا راه در آن زلف چلیپا دارد
گرچه یعقوب مرا پای طلب کوتاه استبوی پیراهن یوسف ید طولی دارد
تو ز طفلی است که در خانه نداری آرامور نه هنگامه عالم چه تماشا دارد؟
لازم برق بود ریزش باران صائبگریه بسیار ز پی خنده بیجا دارد