گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۹۱

تیغ سیراب تو فیض دم عیسی داردخون اگر بر سر این آب شود جا دارد
می زداید نفس صدق ز دلها زنگارصبح در چهره گشایی ید بیضا دارد
جان روشن ز دم تیغ نمی اندیشدشمع از سرزنش گاز چه پروا دارد؟
گرچه نی عقده خود را نتواند وا کرددر گشاد گره دل ید طولی دارد
اگر از حلقه زنجیر کشد مجنون پایدیگر این سلسله را کیست که برپا دارد؟
گرچه چشم تو نبیند به تو پا از نازخم ابروی تو خم در خم دلها دارد
دل سنگین ترا حلقه بیرون درستناله من که اثر در دل خارا دارد
چهره او ز نگه گر نشود گرد آلودنه به یک چشم، به صد چشم تماشا دارد
چون برآرد ز گریبان سر خود را مجنون؟که سیه خانه لیلی ز سویدا دارد
رنگ و بو مانع روشن گهر از جولان نیستشبنم از برگ گل آتش به ته پا دارد
لنگر از قافله ریگ روان می طلبدهرکه آسودگی از عمر تمنا دارد
تو ز طفلی همه تن دیده حیران شده ایورنه هنگامه عالم چه تماشا دارد؟
بوی پیراهن اگر تند رود معذورستدشمنی در پی چون چشم زلیخا دارد
صائب از گردش چشم که دگر مست شدی؟که سخنهای تو کیفیت صهبا دارد