غزل شمارهٔ ۳۲۷۳
گر چنین خون دل ازان طره مشکین گرددشانه را دست در آن زلف نگارین گردد
کار عشاق کند صورتی آخر پیداتیشه کوهکن آیینه شیرین گردد
حسن بی شرم کند اهل هوس را گستاخخنده گل سبب جرأت گلچین گردد
سخن عشق کند در دل افسرده اثرمرده در گور اگر زنده به تلقین گردد
حرص دنیا شود افزون ز کهنسالیهاخار هر چند شود خشک شلایین گردد
عمر غفلت زدگان زود به انجام رسدکه سبکسیر شود سیل چو سنگین گردد
رنگی از گلشن در بسته ندارد گلچینهر که خاموش شد ایمن ز سخن چین گردد
نه چنان کشتی بیتابی من دریایی استکه وصال تو مرا لنگر تسکین گردد
صلح با ذره ز خورشید جهانتاب کندهرکه قانع به زر از چهره زرین گردد
طایری را که ز دام تو رهایی جویدنقش بر بال و پرش چنگل شاهین گردد
با خودی ره نتوان برد به یزدان صائبهر که پوشد نظر از خویش خدابین گردد