گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۷۲

گر چنین خون دل ازان طره مشکین گرددشانه را دست در آن زلف نگارین گردد
مانع شوخی آن چشم نشد پرده خواببرق در ابر محال است بتمکین گردد
می بری دلبری ای شوخ زحد، می ترسمکز گر انباری دل زلف تو بی چین گردد
از جوان حرص فزون است کهنسالان راخار چون خشک شود بیش شلایین گردد
عالمی گردن امید برافراخته اندتا به خون که دم تیغ تو رنگین گردد
اگر از باده شود چهره خوبان رنگینباده از چهره رنگین تو رنگین گردد
چشم خورشید کز او خیره شود چشم جهاناز تماشای رخت مشرق پروین گردد
کوه غم بار به دل نیست طلبکار تراکه سبکسیر شود سیل چو سنگین گردد
پای خوابیده محال است به معراج رسدچشم خودبین چه خیال است خدابین گردد