غزل شمارهٔ ۳۲۵۷
سخن عشق محال است مکرر گرددبحر در هر نفسی عالم دیگر گردد
سخن عشق به تکرار ندارد حاجتکی تهی حوصله بحر ز گوهر گردد؟
از جنون حرف مکرر نه شنیده است کسیحرف عقل است که نشنیده مکرر گردد
نظر پیر مغان گرمتر از خورشیدستچه غم از باده اگر دامن ما تر گردد؟
کفر نعمت بود از جنت اگر یاد کنددیدن روی تو آن را که میسر گردد
پله حسن به تمکین ز تماشایی شدیوسف از جوش خریدار به لنگر گردد
نفس آن روز برآرم به خوشی از ته دلکه دل سوخته در بزم تو مجمر گردد
به زر قلب ز اخوان نخرد یوسف رااز تماشای تو چشمی که توانگر گردد
گر به میخانه مرا جاذبه پیر مغاناز کرم راهنما نوبت دیگر گردد:
دست وقتی کنم از گردن مینا کوتاهکه مرا طوق گریبان خط ساغر گردد
می پرد دیده امید دو عالم صائبتا که را دولت دیدار میسر گردد