غزل شمارهٔ ۳۲۵۶
آب خوب است لب خشکی ازو تر گرددگره دل شود آن قطره که گوهر گردد
خار پیراهن ماهی است به اندازه فلسجای رحم است بر آن کس که توانگر گردد
هرکه قانع به در دل نشود از درهااز پریشان نظری حلقه هر در گردد
مکن اندیشه ز وحشت که به سودازدگاندامن دشت جنون، دامن مادر گردد
هرکه مجنون تو گردید نگردد عاقلخون چو شد مشک محال است دگر برگردد
سر بنه بر خط فرمان که برات خط سبزنیست ممکن که به صد تیغ دو دم برگردد
می شود قند گلو سوز مکرر چون شدچه شود چون سخن تلخ مکرر گردد
دل چو معمور شد از داغ، شود گنج گهرسر چو از درد گرانبار شد افسر گردد
می رسد خشک نگردیده به تشریف جوابنامه شوقم اگر بال کبوتر گردد
بی حیایان به نگه خانه زنبور کنندپرده شرم اگر سد سکندر گردد
بخت خوابیده به فریاد نگردد بیدارخون چو شد مرده، کجا زنده به نشتر گردد؟
باش خرسند چو مردان به قناعت صائبکه فقیر از دل خرسند توانگر گردد