غزل شمارهٔ ۳۲۴۵
هرکه از گریه بیدرد اثر می طلبدهمت از مردم کوتاه نظر می طلبد
علم فتح بلند از سپر انداختن استساده لوح آن که ز شمشیر ظفر می طلبد
نیست هر رشته سزاوار به گلدسته مادل صد پاره ما موی کمر می طلبد
گر شود هر سر مو پای طلب کافی نیستقطع این بادیه سامان دگر می طلبد
طمع از خوان بخیلان نکند قطع امیدمور حرص از نی بی مغز شکر می طلبد
گرچه صد بار گره شد به گلویش این آبصدف خام همان آب گهر می طلبد
یوسف آنجا که به زندان فراموشان استاز دل گمشده ما که خبر می طلبد؟
ماه از هاله عبث می شود آغوش طرازسرو سیمین تو آغوش دگر می طلبد
خاک صحرای قناعت جگرش سوخته استنه ز حرص است اگر مور شکر می طلبد
بی شکستن به مقامی نرسد عزم درستکشتی ما مدد از موج خطر می طلبد
حاجت خود نکند عرض به هرکس صائبهرچه می بایدش از آه سحر می طلبد