گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۴۴

آن که از عمر سبکسیر وفا می طلبدلنگر از سیل و اقامت ز هوا می طلبد
هرکه دارد طمع عافیت از آخر عمرساده لوحی است که از درد صفا می طلبد
کشتیی را که شود کوه غم من لنگرناخدا موج خطر را ز خدا می طلبد
به گواهان لباسی نشود خون ثابتخون ما را که ازان لعل قبا می طلبد؟
هوس دیدن رویی است مرا در خاطرکه نقابش دو جهان روی نما می طلبد
صدف پوچ گران است به دل دریا رادامن دشت جنون آبله پا می طلبد
نیست از سایه دیوار قناعت خبرشآن که دولت ز پر و بال هما می طلبد
حرص بی شرم به آداب نمی پردازدهمه چیز از همه کس در همه جا می طلبد
چشم بر دست فقیرست غنی را صائبشاه پیوسته ز درویش دعا می طلبد