غزل شمارهٔ ۳۲۳۰
دل عاشق کجا از ساغر سرشار بگشاید؟به آب خضر لب کی تشنه دیدار بگشاید؟
نگردد از نشاط ظاهری کم کلفت باطندل پیکان کجا از خنده سوفار بگشاید؟
امید دلگشایی داشتم از گریه خونینندانستم که چون تر شد گره دشوار بگشاید
علایق می دواند ریشه آسان در دل سنگینسلیمانی محال است از کمر زنار بگشاید
نگردد خانه در بسته مانع ماه کنعان رابه روی پاکدامانان در از دیوار بگشاید
به دندان گهر نتوان گره از رشته وا کردنمرا از قرب جانان کی دل افگار بگشاید؟
شد از صحرانوردی شورش سودای من افزوندل مرکز کجا از گردش پرگار بگشاید؟
گشاد عقده من نیست کار ناخن و دندانمگر برق این گره چون نی مرا از کار بگشاید
گشایش نیست در پیشانی این بوستان پیرامگر جوش بهاران این در گلزار بگشاید
توان در سایه دیوار خواب امن تا کردنچرا کس در به روی دولت بیدار بگشاید؟
پر از گوهر کند نیسان دهان تشنه جانی راکه مانند صدف سالی دهن یک بار بگشاید
چو درد از کیمیای صبر درمان می شود صائبچرا پیش طبیبان کس لب اظهار بگشاید؟