غزل شمارهٔ ۳۲۲۵
ز سوز عشق داغی بر دل افگار میبایدچراغی بر سر بالین این بیمار میباید
ز لعل آبدار او تمنایی که من دارممرا در دست صد انگشتر زنهار میباید
پریشان دارد از صد رهگذر تسبیح، احوالممرا شیرازهای از رشتهٔ زنّار میباید
به زهر چشم تنها پاس نتوان داشت خوبی راگل بیخار را شبنم دل بیدار میباید
زلیخا دامن امید را بیهوده نگشایدعبیر پیرهن را چشم چون دستار میباید
ز چشم مست دارد عذرخواهی گر ننوشد میهمین سابقی میان میکشان هشیار میباید
چه سود از کارفرمایان ظاهر بیدماغان را؟که در دل کارفرمایی ز ذوق کار میباید
متاع یوسفی حیف است باشد فرش در زندانتکلف بر طرف، دیوانه در بازار میباید
به از اشک ندامت نیست صائب هیچ تسبیحیترا گر سبحهای از بهر استغفار میباید