گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۹۶

دل از مژگان خواب‌آلود در زنهار می‌آیدبلای جان بود تیغی که لنگردار می‌آید
میانجی نیست حاجت نقطه و پرگار وحدت راسر همت بلندان خود به پای دار می‌آید
ندارد جنگ با هم شیوه مستوری و مستیز جوش می به گوشم بانگ استغفار می‌آید
ز قید صد گره در یک گره می‌افکند خود راکسی کز حلقه تسبیح در زنار می‌آید
تو چون طفلان ز وصل گل به دیدن نیستی قانعوگرنه کار در از رخنه دیوار می‌آید
خلاصی از ملامت نیست سرگرم محبت راسر خورشید هرجا رفت بر دیوار می‌آید
محال است این که داغ لاله‌رویان در جگر ماندگل رنگین به سیر گوشه دستار می‌آید
نواسنجی که در دل زخم خاری دارد از غیرتبه جای ناله خون گرمش از منقار می‌آید
سخن را صاف خواهی، لوح دل را صاف کن صائبکه از آیینه طوطی بر سر گفتار می‌آید