گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۷۲

سر شوریده را فکر سرانجامی نمی ماندچو عشق آمد دگر اندیشه خامی نمی ماند
همین راهی که از دوری نمایان نیست پایانشاگر از خود قدم بیرون نهی گامی نمی ماند
چه آسوده است از دل واپسی جان سبکروحشکسی کز وی درین وحشت سرا نامی نمی ماند
چنین گر آفتاب عشق سازد عام فیض خودجهان آب و گل را میوه خامی نمی ماند
اگر بی پرده گردد لذت خونخواری عاشقخرابات مغان را باده آشامی نمی ماند
زشوخی جلوه او می برد با خویش دلها رااز ان آهوی وحشی در زمین دامی نمی ماند
چنین پرشور از ان کان ملاحت گر جهان گرددرگ تلخی درین بستان به بادامی نمی ماند
به جمع مال کوشد خواجه چون زنبور، ازین غافلکه چون شد خانه اش پر، جای آرامی نمی ماند
چنین خواهد به هم انداخت ساقی گر حریفان رازسنگ فتنه سالم شیشه و جامی نمی ماند
زترک غنچه خسبی شد پریشان صائب احوالمچوگل برداشت دست از خویش، اندامی نمی ماند