غزل شمارهٔ ۳۱۷۱
دهان تنگ آن شیرین پسر پنهان نمی ماندندارد گرچه اصلی این خبر پنهان نمی ماند
مگر عریان شود، ورنه چو گل صد جامه گر پوشدصفای پیکر آن سیمبر پنهان نمی ماند
فروغ عشق از سیمای عاشق می شود پیدادرین ابر تنک نور قمر پنهان نمی ماند
ز زیر دامن مجمر شمیم عود رسوا شدهنرور گر شود پنهان، هنر پنهان نمی ماند
لب از اظهار راز عشق بستم، گرچه می دانمزشوخی در دل سنگ این شرر پنهان نمی ماند
ندارد آتش سوزنده ظرف بو نهان کردنعیار خلق مردم در سفر پنهان نمی ماند
همانا تخم ما امیدواران رزق قارون شدوگرنه دانه در خاک اینقدر پنهان نمی ماند
حدیث اهل دل مشهور عالم می شود صائبزدریا چون برون آید گهر پنهان نمی ماند