گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۷۰

به دل مژگان آن ناآشنا پنهان نمی ماندکه خاری گر خلد در دست و پا پنهان نمی ماند
برو ای ساده دل این پنبه را بر داغ دیگر نهدرین ابر تنک خورشید ما پنهان نمی ماند
چو آب از لعل و چون رنگ از رخ یاقوت می تابدصفای دست او زیر حنا پنهان نمی ماند
دل ما و نگاهت هر دو می دانند حال همکه حال آشنا از آشنا پنهان نمی ماند
زدامان شفق گل می کند هر صبح و هر شامیچو شمع صبحگاهی خون ما پنهان نمی ماند
تراوش می کند خون دل از سیمای گفتارمنسیم مشک در جیب صبا پنهان نمی ماند
کجا ابر تنک خورشید را آیینه دان گردد؟صفای سینه اش زیر قبا پنهان نمی ماند
چه لازم وصف شعر آبدار خود کنی صائب؟اگر دارد گهر آب صفا، پنهان نمی ماند