غزل شمارهٔ ۳۱۶۵
نصیب خویش هر کس یافت در دنیا نمی ماندگهر سیراب چون گردید در دریا نمی ماند
زخودبینی برآور کشتی بی لنگر خود راکه در موج خطر آیینه از دریا نمی ماند
نمی گیرند در دل خاکساران کینه انجمزداغ لاله جا در سینه صحرا نمی ماند
غم روزی نیفشارد دل اهل توکل راکسی در پای خم بی نشأه صهبا نمی ماند
ترا چشم قیامت بین ندارد نور آگاهیوگرنه شورش امروز از فردا نمی ماند
فراغت دارد از بیتابی ما چرخ سنگین دلاثر از نقش پای مور در خارا نمی ماند
به روی عشق طاقت پرده می پوشد، نمی داندکه کوه قاف زیر شهپر عنقا نمی ماند
محبت وحشیان را آشنا رو می کند صائباگر مجنون به صحرا می رود تنها نمی ماند