غزل شمارهٔ ۳۱۴۳
به عنوانی از ان لب خط جان پرور برون آمدکه بیتابانه آه از سینه کوثر برون آمد
زبی پروایی چشم سیه مست، از غبار خطبه روی پادشاه حسن او لشکر برون آمد
مگر دست دعای ما، رقیبان را فنا سازدکه شمشیر تغافل سخت بیجوهر برون آمد
زحرمان من از وصل تو غواصی خبر داردکه از دریای گوهر خیز، بی گوهر برون آمد
گلی کز جستجویش می زدم بر هر دو عالم رابه اندک کاوشی از زیر بال و پر برون آمد
مباش از تیره بختی دلگران گر بینشی داریکه اخگر شسته رو از زیر خاکستر برون آمد
وطن هر چند دلگیرست بر غربت شرف دارددلش سوراخ شد تا از وطن گوهر برون آمد
نیفتی تا به دام عشق هرگز باورت نایدکه بال مور ما از جذبه شکر برون آمد
از ان از گوشه میخانه صائب برنمی آیدکه آنجا می توان از خود به یک ساغر برون آمد