غزل شمارهٔ ۳۱۳۳
خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالدزبس افتاده شوخ این سبزه زیر سنگ می بالد
گدازد دیدن سنگ محک ناقص عیاران راوگرنه حسن کامل از خط شبرنگ می بالد
نسیمی می تواند سنگ گردیدن حبابم راچه بر خود از شکست شیشه من سنگ می بالد؟
لباس بیستون بر نقش شیرین تنگ خواهد شدچنین بر خود گر از فرهاد زرین چنگ می بالد
ترا عضو زجا رفته است تیغ از بیدلی در کفوگرنه بر تن شیران سلاح جنگ می بالد
زوسعت بر تمنا تنگ گردد عرصه جولاننهال آرزومندی زدست تنگ می بالد
گدازد آرزوی خام در دل نفس سرکش رابه قدر آنچه در سر دانش و فرهنگ می بالد
مکن تقصیر در ریزش که از تردستی همتکلاه سروری قد می کشد، او رنگ می بالد
به روشن گوهران بر کاسه در یوزه خود راکه ماه لاغر از خورشید زرین چنگ می بالد
خوشم با آب باریک قناعت با دل روشنکه در هر جا طراوت بیش باشد زنگ می بالد
مگر نزدیک سازد منزلم را کاهلی، ورنهزبخت واژگون از قطع ره فرسنگ می بالد
چو شبنم صاف شو تا از هوا گیرند خوبانتکه گل صد پیرهن از عاشق یکرنگ می بالد
ترا با ماه تا سنجیده ام در خود نمی گنجدکه در میزان چو با گوهر طرف شد سنگ می بالد
چنان کز شبنم افزاید طراوت چهره گل رازچشم پاک من آن عارض گلرنگ می بالد
مجو نشو و نما از جان روشن در تن خاکیکه چون آید شرر بیرون زصلب سنگ می بالد
زکلک من زمین خشک شد سنبلستان صائبکه چون مطرب بود تردست بر خود چنگ می بالد