گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۳۲

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انبرخویشمیبالد۱۹ بیت
سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالدچو حمالی است کز بار گران بر خویش می بالد
نشیند زود بر خاک سیه از گردن افرازیچو آتش هر که ز امداد خسان بر خویش می بالد
کسی کز ساده لوحی نیست چشم عاقبت بینشچو ماه نو زمهر آسمان بر خویش می بالد
نمی تابد سعادتمند رو از سختی دورانزمغز افزون هما از استخوان بر خویش می بالد
به مقدار گرانی در سبکباری بود راحتنهال ما به امید خزان برخویش می بالد
زپیری گرچه نخل قامت من بیدمجنون شدنهال آرزومندی همان بر خویش می بالد
جوان گردد کهنسال از وصال نازک اندامانکشد در بر چو ناوک را کمان بر خویش می بالد
به هر جا دست بر تکش زند ابر و کمان منزشادی یک سرو گردن نشان بر خویش می بالد
به سیر گل مگر آن سرو سیم اندام می آید؟که گل صد پیرهن در گلستان بر خویش می بالد
سراسر قمریان را حلقه بیرون در سازدبه عنوانی که آن سرو روان بر خویش می بالد
شود خوشوقت دل چون نفس بر شیطان ظفر یابدچو سگ بر گرگ غالب شد شبان بر خویش می بالد
زمهر خامشی دل فیض می یابد زنطق افزونزنعمت بیش از سرپوش خوان بر خویش می بالد
فلک با صبح صادق گوشه چشم دگر داردزتیر راست بیش از کج کمان بر خویش می بالد
نباشد در دل آزاد مردان ره تمنا رازخاک نرم این نخل جوان بر خویش می بالد
مرا از ماجرای شمع موم این نکته روشن شدکه تن چندان که می کاهد روان بر خویش می بالد
خسیس الطبع را دایم نظر بر سود خود باشدکه تاجر از زیان دیگران بر خویش می بالد
می از بزم تهی مغزان از ان بیرون نمی آیدکه آتش بیشتر در نیستان بر خویش می بالد
زسایل نیست بر خاطر غباری اهل همت رازکاوش چشمه آب روان بر خویش می بالد
زدرد و داغ می باشد مرا نشو و نما صائبتن مردم اگر از آب و نان بر خویش می بالد