غزل شمارهٔ ۳۱۲۹
سخن را از خموشی پرده بر رو گر دهن پوشددهان تنگ آن شیرین تکلم را سخن پوشد
شهید عشق هیهات است غیر از خون کفن پوشدکه دریا از کفی کز خود بر آرد پیرهن پوشد
نمی اندیشد از غماز هر کس پاکدامن شدکه بر تقصیر یوسف پرده چاک پیرهن پوشد
ز استغنا نپردازد به عاشق حسن سنگین دلمگر از خون خود تشریف رنگین کوهکن پوشد
لطافت را لباس ظاهری بیپرده میسازدبه عریانی تن خود را مگر آن سیمتن پوشد
فروغ ماه در ابر تنک پنهان نمیماندتن سیمین او را نیست ممکن پیرهن پوشد
روان شو تشنه جانان را اگر سیراب میسازیکه خط نزدیک گردیده است آن چاه ذقن پوشد
شود پروانه بیتاب را از سوختن مانعاگر پیراهنِ فانوس شمع انجمن پوشد
بود زهر اجل، خشم و غضب پاکیزه گوهر راکه از کف وقت طوفان بیشتر دریا کفن پوشد
به گِل نتوان نهفتن پرتو خورشید را صائبزهی نادان که خواهد پرده بر روی سخن پوشد