غزل شمارهٔ ۳۱۲۸
حصاری آدمی را به ز همواری نمیباشددعای جوشنی چون ترک خونخواری نمیباشد
مرا از خانه زنبور آتش دیده، روشن شدکه حسن عاقبت با مردمآزاری نمیباشد
سبکباری به مقصد میرساند زود رهرو راسفر را سنگ راهی چون گرانباری نمیباشد
جرس بیجا گلوی خود ز افغان پاره میسازدره خوابیده را امید بیداری نمیباشد
نشد هرکس عزیز از خواری دوران نیندیشدیتیمان را خطر از خط بیزاری نمیباشد
ز شعر تر بزن بر روی خوابآلودگان آبیکه در روی زمین خیری چنین جاری نمیباشد
ز خاکستر دل آیینه تاریک روشن شدکه میگوید سفیدی در سیهکاری نمیباشد؟
ندارم گرچه غمخواری درین وحشتسرا شادمکه در هرجا طبیبی نیست بیماری نمیباشد
ز بیدردی تو خرج آشنایان میشوی صائبوگرنه همدمی چون ناله و زاری نمیباشد