غزل شمارهٔ ۳۱۲۴
شراب بیخودی در شیشه و ساغر نمی باشدفروغ مهر در فرمان نیلوفر نمی باشد
چراغ طور در فانوس مستوری نمی گنجدسپند شوخ را آرام در مجمر نمی باشد
در آب چشم می بینند مردم صورت خود رادرین ماتم سرا آیینه دیگر نمی باشد
همیشه نعمت آماده است مهمان سلیمان راکسی کز خوان دل روزی خورد لاغر نمی باشد
نگردد جمع علم ظاهری با سینه روشنصفا در چهره آیینه با جوهر نمی باشد
در آن هنگامه صد زخم نمایان بر جگر دارمکه غیر از لب گزیدن بخیه دیگر نمی باشد
زخط گلرخان بردار صائب کام دل اینجاکه در فردوس این ریحان جان پرور نمی باشد