گنج

غزل شمارهٔ ۳۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ویترا۱۱ بیت
نیست ممکن رام‌کردن چشمِ جادوی تراسایه می‌بوسد زمین از دور، آهوی ترا
نیستم شایسته‌گر نظارهٔ روی تراسجده‌ای از دور دارم طاقِ ابروی ترا
پلهٔ نازِ تو دارد نازنینان را سَبُککوهِ تمکین سنگِ کم باشد ترازوی ترا
با سمن چون نسبتِ آن پیکرِ سیمین کنم؟بسترِ گل، خارِ ناسازست پهلوی ترا
آنچنان کز خط سوادِ مردمان روشن شودسرمه گویاتر کند چشمِ سخنگوی ترا
هر که را دستی بود در حل و عقدِ مشکلاتبر زبان چون شانه دارد حرفِ گیسوی ترا
چون سکندر، تشنه از ظلمات می‌آمد برونخضر اگر می‌دید تیغ و دست و بازوی ترا
گر گذارد قوّتِ گیراییی در دست‌هادر گره بندند گل‌پیراهنان بوی ترا
بر سیه‌روزان ببخشا، کز خطِ شبرنگ هستدر کمین روزِ سیاهِ طرفه‌ای روی ترا
آنقدر جرأت ز بخت‌ِ نارسا دارم طمعکز دلِ صد چاک سازم شانه گیسوی ترا
مصرعِ برجسته هیهات است از خاطِر رَوَدچون کند صائب فرامش قدِِّ دلجوی ترا؟