گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۵۰

سیاهی از دل چون گلخن ما برنمی خیزدچو داغ لاله دود از روزن ما برنمی خیزد
که با ما می تواند دعوی افتادگی کردن؟که از افتادگی مو بر تن ما برنمی خیزد
نسازد دستبرد ابر هرگز خشک دریا رابه افشردن تری از دامن ما برنمی خیزد
نشد از شرم عصیان آب گردد این دل سنگینبه آتش بستگی از آهن ما برنمی خیزد
زما نتوان شنیدن شکوه ای از سینه صافیهاغباری از زمین روشن ما برنمی خیزد
زگوهر دور نتوان ساختن گرد یتیمی رابه افشاندن غبار از دامن ما بر نمی خیزد
نفس از سینه مجروح ما بیرون نمی آیدزدلچسبی نسیم از گلشن ما برنمی خیزد
مجو آه از دل خرسند، ما آیینه طبعان راکه دود از خانه بی روزن ما برنمی خیزد
به هم چون خوشه پیوسته است صائب دانه دلهاکه می سوزد که دود از خرمن ما برنمی خیزد؟