گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۴۹

که می نالد که آه از جان شیدا برنمی خیزد؟که می سوزد که دود از خرمن ما برنمی خیزد؟
عبث ای ابر زحمت می دهی دریای رحمت رابه صد طوفان غبار از خاطر ما برنمی خیزد
غبار خاطری دایم به چشم پرده می پوشدکه می گوید که گرد از روی دریا برنمی خیزد؟
اگر از عرش افتد کس، امید زیستن داردکسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی خیزد
کدامین شب خیال خال او در سینه می آیدکه مانند سپند از جا سویدا برنمی خیزد