گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یرها۱۳ بیت
ای زبون در حلقه زنجیر زلفت شیرهاسر به صحرا داده چشم خوشت نخجیرها
شوق احرام زمین بوس تو هر شب می کندسنبلستان خاک را از طره شبگیرها
می کند باد صبا هر روز پیش از آفتابمصحف خلق ترا از بوی گل تفسیرها
سد راه جلوه مستانه نتواند شدنسیل تقدیر ترا خار و خس تدبیرها
نه همین مجنون نظر بندست در دامان دشتعشق در هر گوشه در زنجیر دارد شیرها
بی نیاز از ناز تعویذم که مردان را بس استحرز بازوی شجاعت جوهر شمشیرها
گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می کشدخواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیرها
با تهیدستان مدارا کن به شکر این که هستگرد دامان ترا در آستین اکسیرها
از سر تعمیرم ای خضر مروت در گذربرنمی دارد مرا از خاک، این تعمیرها
بر کلاه خود حباب آسا چه می لرزی، که شدتاج شاهان مهره بازیچه تقدیرها
گر نه زندان است خاک و ما همه زندانییمچیست هر سو از سواد شهرها زنجیرها؟
موشکافان سر فرو بردند در جیب عدمپر گره چون رشته تب، رشته تقریرها
من کیم صائب که دست از آستین بیرون کنم؟در بیابانی که ناخن می گذارد شیرها