گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۸۰

شعور از زاهد خشک آن لب می نوش می گیردزسنگ خاره دل آن چشم بازیگوش می گیرد
توان از بندگی آزادگان را صید خود کردنکه قمری سرو را از طوق در آغوش می گیرد
سبوی باده را از دست هم گیرند مخموراننباشد بار بر دل هر که بار از دوش می گیرد
به همواری زفکر خصم بدگوهر مشو ایمنکه اکثر پای مردم را سگ خاموش می گیرد
زراه بردباری خصم را شیرین زبان کردمکه موم از نیش زنبوران به نرمی نوش می گیرد
بود بالاتر از گفتار، شان مهر خاموشینگیرد خوان زنعمت آنچه از سرپوش می گیرد
چو مژگان می شود خار سر دیوارها رنگینچنین از ناله ام گر خون گلها جوش می گیرد
زبان خار تهمت کوته است از پاکدامانانبه جرأت شمع را فانوس در آغوش می گیرد
به من صائب کجا همچشم گردد ابر نیسانی؟که دریا از صدف پیش سر شکم گوش می گیرد