گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۷۹

دل از عاشق به شرم آن نرگس غماز می گیردشکار خود به چشم بسته این شهباز می گیرد
اگر روی دلی از غنچه این بوستان بیندزباد صبح بلبل بوی گل را باز می گیرد
چراغ اهل معنی می شود از سرزنش روشنزبان شمع تیزی از دهان گاز می گیرد
اگرچه مانع پرواز می باشد گرفتاریمرا دل در بر از یاد قفس پرواز می گیرد
مشو از شکر حق غافل که حق از خلق نعمت رانمی گیرد به کفر، اما به کفران باز می گیرد
در انجام حیات از ضبط او عاجز نمی گرددعنان نفس صائب هر که از آغاز می گیرد