گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۳۱

خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارددم عیسی نفس از تازه رویان سخن دارد
سیاهی از سیاهی نگسلد تا کعبه مقصدچه معموری است حیرانم بیابان سخن دارد
فضای تنگ گردون بست راه گفتگو بر منخوشا طوطی که از آیینه میدان سخن دارد
به صبح سردمهر خویش ای گردون چه می نازی؟چنین صد شمع کافوری شبستان سخن دارد
سخن شیرازه اوراق عمر بیوفا باشدزپا هرگز نیفتد هر که دامان سخن دارد
(تلاش سرخ رویی می کنی، رنگین ترنم کنکه این لعل گرامی را بدخشان سخن دارد)
زرشک خامه خود همچو موی خویش می پیچمکه دایم دست در زلف پریشان سخن دارد
خلد چون تیر خاکی در جگر کوتاه بینان رازبس بر چهره کلکم گرد جولان سخن دارد
سر خورشید در خون شفق غلطید از صائبکه تاب دستبرد تیغ مژگان سخن دارد؟