گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۲۷

مرا فکر غریب آواره دایم از وطن داردکه از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟
اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشدکه در شبها چراغی پیش دست کوهکن دارد؟
سفر کن تا چو یوسف شمع امیدت شود روشنکه گردد کور هر کس رو به دیوار وطن دارد
کف خاکستری شد خضر از داغ پشیمانیچه آب خوشگوار است این که آن چاه ذقن دارد
کدامین غنچه لب در صحن این گلزار می خندد؟که از شرمندگی گل رو به دیوار چمن دارد
تو ظاهر بین کف از بحر و صدف می بینی از گوهروگرنه هر حبابی یوسفی در پیرهن دارد
سخن رنگ حقیقت بر گرفت از پرتو صائبسهیل تازه رو کی اینقدر حق بر یمن دارد؟