غزل شمارهٔ ۲۹۲۳
مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان داردزجوهر تیغ من بند خموشی بر زبان دارد
نه از منزل خبر دارم، نه از فرسنگ آگاهیسرزنجیر مجنون مرا ریگ روان دارد
شکستم قدر خود از جستن درمان، ندانستمکه اینجا مومیایی نیز درد استخوان دارد
در آن صحرا که مرغ من زغفلت دانه می چیندزمین از تار و پود دام در بر پرنیان دارد
چه بیدردست بلبل در میان نغمه پردازانکه با شغل گرفتاری دماغ گلستان دارد
پناهی نیست در روی زمین خوشتر زبی برگیکجا خار سر دیوار پروای خزان دارد؟
کدامین گرمرو یارب ازین صحرا مسافر شد؟که هر ریگی درین وادی عقیقی در دهان دارد
به دست خود سلیمان مور را از خاک می گیردکه می گوید سبکروحی بزرگی را زیان دارد؟
به جرم این که چون گل خنده رو افتاده ام صائببه قصد جان من هر خار تیری در کمان دارد