غزل شمارهٔ ۲۹۰۳
مغیلان پای نازک طینتان را در حنا داردچه غم دارد زخار آن کس که آتش زیر پا دارد؟
مکش رو در هم از حکم قضا، ورمی کشی در همچه پروا آتش از چین جبین بوریا دارد؟
نشان مردمی در مردم عالم نمی یابماگر دارد وجودی مردمی، مردم گیا دارد
درین صحرای وحشت خضر دلسوزی نمی بینممگر هم گرم رفتاری چراغم پیش پا دارد
زمین خاکساری سایه گل بر نمی تابدصبا با آن سبکروحی درین ره نقش پا دارد
درخت رز به صد رعنایی اول برون آمدزپا هرگز نیفتد هر که دستی در سخا دارد
به خاموشی زمکر دشمن بدرگ مشو ایمنچو توسن گوش خواباند لگدها در قفا دارد
زپیش دیده صائب چنین دامن کشان مگذرکه چون بند قبا صد جا سر بند ترا دارد