گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۸۱

بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بنددکدامین آشنا دیدی که در بر آشنا بندد؟
نبندد دسته گل در گلستانها کمر دیگرمیان خویش را چون تنگ آن گلگون قبا بندد
به بیداری نمی آید زشوخی بر زمین پایشمگر مشاطه در خواب آن پریرورا حنا بندد
به روی تازه چون گل تازه رو داریم گلشن رانمی بندد کمر هر کس کمر در خون ما بندد
لباس فقر بر خاکی نهادان زود می چسبدکه آسان بر زمین نرم نقش بوریا بندد
زخواری و مذلت نیست پرواکامجویان راکه چندین عیب بر خود از طمعکاری گدا بندد
دهان خود زحرف نیک و بد می بایدش بستنبه خود هر کس که می خواهد دهان خلق را بندد
به زودی زان نمی گردد مزلف ساده روی منکه حیرت سبزه خط را ره نشو و نما بندد
بغیر از ناله افسوس حاصل نیست از عمرمسزای آن که دل بر کاروانی چون درا بندد
شود رزق هما گر استخوان من، زبیتابیعجب دارم دگر در استخوان مغز هما بندد
زتیغ غمزه دل در سینه افگار، صائب رادو نیم از بهر آن شد تا در آن زلف دو تا بندد