غزل شمارهٔ ۲۸۸۰
به زنجیر تعلق خلق را دست قضا بنددچو صیادی که صید کشتنی را دست و پا بندد
شکار لنگ میجویند صیادان کم فرصتهمیشه پای خواب آلود را غفلت حنا بندد
نگردد توتیا در زیر دیوار گرانجانیچو برگ کاه هر کس خویش را بر کهربا بندد
قضا چون سایه از دنبالهٔ اعمال میآیدگناه لغزش خود را چرا کس بر قضا بندد؟
قضا را دست پیچ خود کند در کجروی نادانگناه خویشتن را کور دایم بر عصا بندد
درین میخانه هر کس در دل خم راه میجویدهمان بهتر که چون ساغر لب از چون و چرا بندد
به زهد خشک نتوان عشق را مغلوب خود کردنچگونه دست آتش را کسی با بوریا بندد؟
اگر از طعنهٔ عاجزکشی صائب نیندیشدبه آه گرم دست کهکشان را بر قفا بندد