غزل شمارهٔ ۲۸۶۸
نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گرددمسلمان کافر حربی درین بتخانه می گردد
درین محفل خبر از نور وحدت عارفی داردکه بر گرد سر هر شمع چون پروانه می گردد
مشو از تیغ رو گردان که چون صدچاک گردد دلسراسر در حریم زلف او چون شانه می گردد
چه کیفیت زمی با بخت وارون می توان بردن؟که نقل می به دستم سبحه صددانه می گردد
زبان شعله را گر خار و خس کوتاه می سازدزچوب گل دل دیوانه هم فرزانه می گردد
به روی تازه، نان خشک را بر خود گوارا کنکه مهمان از فضولی بار صاحبخانه می گردد
اگر عقل گران تمکین به جولانگاه عشق آیدبه اندک فرصتی بازیچه طفلانه می گردد
برآور از گل تعمیر پای خویش را صائبکه گردد گنج هر کس ساکن ویرانه می گردد