غزل شمارهٔ ۲۸۶۷
زشکر خنده پنهان او دل تازه می گرددز احسان نهانی جان سایل تازه می گردد
مشو زنهار از یکتایی محمل نشین غافلزشوخی گرچه در هر جلوه محمل تازه می گردد
مروت نیست چون باد سحر پیچد به دامن پاسبکروحی که از رفتار او دل تازه می گردد
شکفت از غنچه پیکان او گلگل دل تنگمکه جان از صحبت یاران یکدل تازه می گردد
ز اشک شمع بر خاکستر پروانه در شبهاامید خونبهای من به قاتل تازه می گردد
مده از دست با گردن فرازی خاکساری راکه برگ از ابر و باران، ریشه از گل تازه می گردد
مکش سر از خط تسلیم اگر آزادگی خواهیکه از پیچ و خم بیجا سلاسل تازه می گردد
سخن را هست در مشکل پسندی رغبتی صائبکه می باشد زمین هر چند مشکل، تازه می گردد