غزل شمارهٔ ۲۸۱۷
زدندان ریختن عقد سخن زیر و زبرگرددکف افسوس می گردد صدف چون بی گهر گردد
به اندک فرصتی می گردد از جان سیر تن پرورزگوهرهای فربه رشته لاغر زودتر گردد
مکش رو در هم از طوفان چو بی ظرفان درین دریاکه هر چینی که بر ابرو زنی موج خطر گردد
اگر چون خار و خس خود را زبی برگی سبک سازیدرین دریا ترا هر موجه ای بال دگر گردد
زخود بیگانه، با خلق آشنا گشتم ندانستمکه هر کس آشنای خود نگردد دربدر گردد
مرا می زیبد از اهل بصیرت لاف بیناییبه قدر داغ اگر دل آدمی را دیده ور گردد
به ذوقی شویم از جان دست در سرچشمه تیغشکه خضر از آب حیوان با دهان خشک برگردد
رود از دست بیرون زر چو بیش از قدر حاجت شدکه خون فاسد چو شد آهن ربای نیشتر گردد
کنار و بوس می خواهم زخوبان، نیستم طوطیکه از آیینه رخساران به حرف و صوت برگردد
دل روشن زموج انقلاب آسوده می باشدنجنبد آب گوهر بحر اگر زیر و زبر گردد
دل افسرده نگشاید به حرف دلگشا صائبنسیم از غنچه پیکان گریبان چاک برگردد