گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۰۸

دل آزاده از طولِ اَمَل بسیار می پیچدکه مصحف بر خود از شیرازه زنار می پیچد
کدامین بی ادب زد حلقه بر در، این گلستان را؟که هر شاخ گلی بر خویشتن چون مار می پیچد
حجاب آب و گِل گردیده سنگِ راه یکتاییو گر نه رشته تسبیح بر زنار می پیچد
به این بی ناخنی چون می خراشم سینه خود راصدای تیشه فرهاد در کهسار می پیچد
نمی دانم چه می ریزد زِ کِلکِ نامه پردازمکه هر سطری به خود از درد چون طومار می پیچد
ازین بستانسرا با دست خالی می رود بیرونسبکدستی که بر هر دامنی چون خار می پیچد
به دور چشم او انگشت زنهاری است هر مژگانکه از بیمار بدخو روز و شب غمخوار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه زاهدکه در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد