غزل شمارهٔ ۲۸۰۲
ز جوش مغز هردم از سرم دستار میافتدکف اندازد به ساحل بحر چون سرشار میافتد
به بیکاری برآوردم ز کار خود جهانی راعجب سیری است چون دیوانه در بازار میافتد
جنون تا هست ناقص کوه و صحرا وسعتی داردشود زندان بیابان چون جنون سرشار میافتد
قبول تربیت در هر کف خاکی نمیباشدوگرنه پرتو خورشید بر دیوار میافتد
مرا دلبستگی در قید زندان فلک داردبرون ناید ز سوزن چون گره بر تار میافتد
مشو از جنبش مژگان گرد آلود او غافلکه تیغ خاکساران سخت لنگر دار میافتد
دلی را گر به فریاد آوری اهل دلی، ورنهز هر نالیدنی آوازه در کهسار میافتد
در ایام توانایی به نشتر چشم می سودمکنون از سایه مژگان به چشم خار میافتد
وداع آخرت کن گر به دنیا مایلی صائبکه هر جانب که مایل میشود دیوار میافتد