غزل شمارهٔ ۲۸۰۱
نمی خواهم نقاب از صورت احوال من افتدکه در جمعیت دلها خلل از حال من افتد
مرا بی حاصلی برده است از یاد چمن پیرامگر ابری به فکر سبزه پامال من افتد
سپهر از خرده بینی می شمارد دانه روزیز پیچ و تاب غیرت گر گره در بال من افتد
درین گلزار هر کس را چو ابر از خاک بردارمزهر برگی زبانی گردد و دنبال من افتد
توانم حلقه ها در گوش کردن سرفرازان راسر زلف تو گر در پنجه اقبال من افتد
ز سیلاب می گلرنگ عالم می شود ویرانز ساقی عکس اگر در جام مالامال من افتد
به آن گرمی کف افسوس را بر یکدگر سایمکه آتش در سواد نامه اعمال من افتد
ندارد عقل مهدی در خور کوه شکوه منمگر سیمرغ عشق او به فکر زال من افتد
ز وحشت می زنم بر کوچه دیوانگی صائببغیر از سنگ طفلان هر که در دنبال من افتد