غزل شمارهٔ ۲۷۶۴
چون صراحی رخت در میخانه می باید کشیداین که گردن می کشی پیمانه می باید کشید
کم نه ای از لاله، صاف و درد این میخانه رابا لب خندان به یک پیمانه می باید کشید
می شود سنگین زبار خلق میزان حسابسختی از اطفال چون دیوانه می باید کشید
نیل چشم زخم می باید وصال گنج راناز جغد ای گوشه ویرانه می باید کشید
پیش ازان کز سیل گردد دست و پای سعی خشکرخت خود بیرون ازین ویرانه می باید کشید
حرص هیهات است بگشاید کمر در زندگیتا نفس چون مور داری دانه می باید کشید
خلوت فانوس جای شمع عالمسوز نیستاین الف بر سینه پروانه می باید کشید
تا چون ابر و مطلع برجسته ای انشا کنیعمرها زلف سخن را شانه می باید کشید
می کند با آن قد موزون نظر بازی به شمعسرمه ای در دیده پروانه می باید کشید
دل زقرب زلف نزدیک است خود را گم کنداندکی زنجیر این دیوانه می باید کشید
عشق از سر رفت بیرون و غرور او نرفتناز مهمان را زصاحبخانه می باید کشید
نیست آسایش درین عالم که بهر خواب تلخمنت شیرینی افسانه می باید کشید
از خط مشکین غرور آن سمنبر کم نشدناز گل از سبزه بیگانه می باید کشید
در بهارستان یکتایی بلند و پست نیستناز خار و گل به یک دندانه می باید کشید
مدتی بار دل مردم شدی صائب بس استپا به دامن بعد ازین مردانه می باید کشید