غزل شمارهٔ ۲۷۶۳
سرکشی از زلف آن خودکام می باید کشیدوحشت چشم غزال از دام می باید کشید
می به روی تازه رویان نشأه دیگر دهددر بهاران باده گلفام می باید کشید
این که گردن می کشی چون شیشه، ای زاهد زدورتا برآیی زین کشاکش جام می باید کشید
روز نورانی بود مستغنی از شمع و چراغباده روشن به وقت شام می باید کشید
می توان خوردن به شیرینی شراب تلخ رااز لب شکرلبان دشنام می باید کشید
محتسب در نوبهاران منع ما از باده کردانتقام از مرغ بی هنگام می باید کشید
منتی کز بوسه او می کشیدم پیش ازیناین زمان از نامه و پیغام می باید کشید
چاره چشم گرانخواب است صائب شور عشقبا نمک تلخی ازین بادام می باید کشید