گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۸۸

آن لب رنگین‌سخن بی‌خواست گویا می‌شودغنچه چون افتاد بازیگوش خود وامی‌شود
حسن بالادست را مشاطه‌ای در کار نیستچشم‌های شوخ بی‌تعلیم گویا می‌شود
کوهکن در بیستون چون تیشه سر بالا نکردکار چون شیرین فتد خودکار فرما می‌شود
نیست از ما راه چندان تا جهان اتحادشست چون گرد ره از خود سیل دریا می‌شود
روز بازار زر قلب است شب‌های سیاهبیشتر دل‌های غافل خرج دنیا می‌شود
در جوانی حرص دنیا از دل خود دور کنورنه از قد دوتا این غم دو بالا می‌شود
مهر خاموشی نمی‌گردد حجاب راز عشقبوی گل در زیر چندین پرده رسوا می‌شود
می‌کشد قامت به آن نسبت نوای بلبلانشاخ گل در بوستان چندان که رعنا می‌شود
می‌تواند عشرت روی زمین در پرده کردهرکه را داغ از درون چون لاله پیدا می‌شود
برنمی‌دارد نظر صائب ز پشت پای خودهرکه چون نرگس درین گلزار بینا می‌شود