غزل شمارهٔ ۲۶۴۷
چون رخ از می بر فروزی آب گلشن می رودچون شوی سرگرم، تاب نخل ایمن می رود
دانه تا در خاک پنهان است رزق برق نیستسر به دنبالش گذارد چون به خرمن می رود
نیست آسان غم برون بردن ز دل احباب رابر سر خاری چه خون از چشم سوزن می رود
رنگ رخسار چمن در فکر بال افشاندن استآب ده چشمی که فصل سیر گلشن می رود
یک طرف با خاکسار خویش افتادن چرا؟پرتو مه تنگ در آغوش روزن می رود
ماه می خواهد که گردد چهره با رخسار اوکرم شب تابی به جنگ شمع ایمن می رود
حال صائب دور ازان مژگان چه می پرسی که چیستبا دل مجروح بر مژگان سوزن می رود