گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۳۶

چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟آرزو در سینه من چند زندانی بود؟
می شود ز اشک ندامت دانه امید سبزسرخ رویی لاله باغ پشیمانی بود
کو جنون تا سر به صحرایم دهد چون گردباد؟تا به کی کس نقش دیوار تن آسانی بود؟
خار را بر دامن اهل تجرد دست نیستجامه فتحی که می گویند، عریانی بود
جبهه وا کرده یک گل در گلستانت نهشتباغبان باغ باید غنچه پیشانی بود
سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کردچون امید سرفرازی با گرانجانی بود؟
از کشاکش صائب ارباب تجرد فارغندخار را کی دست بر دامان عریانی بود؟