غزل شمارهٔ ۲۶۳۵
اهل دل را خواب تلخ مرگ بیداری بودشب زشکر خواب ما را خط بیزاری بود
سنگ راهی نیست چون تعجیل در راه طلبریگ دایم در سفر از نرم رفتاری بود
بی شعوران را نسازد بیخبر رطل گرانمست گردیدن زصهبا فرع هشیاری بود
ما عبث در عشق دندان بر جگر می افشریمبخیه بیکارست زخم تیغ چون کاری بود
در صدف گوهر زسنگینی گردیده استکف به روی دست دریا از سبکباری بود
می توان پوشید چشم از هر چه می آید به چشمآنچه نتوان چشم ازان پوشید بیداری بود
سختی ایام را صائب گوارا کن به صبرچاره این راه ناهموار همواری بود