گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۳۰

شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بودآسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود
جان چه می‌دانست از دنیا چه‌ها خواهد کشیدخاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود
لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسیدورنه بیتابی مرا در عشق رسوا کرده بود
از دل شیرین خیالی داشت در مد نظرکوهکن در بیستون شغلی که پیدا کرده بود
از نگاه عجز شد چون طوق زیب گردنمتیغ او دستی که بهر قتل بالا کرده بود
از جوانمردی سراسر باده گلرنگ کردعشق هر خونی که در جام زلیخا کرده بود
رشته جان با دل آزاده من می‌کندآنچه سوزن با گریبان مسیحا کرده بود
از شکرخند صدف شد خام، ورنه پیش ازینابر ما عادت به روی تلخ دریا کرده بود
آتشین رویی که شمع مجلس ما بود دوشحلقه بیرون در را چشم بینا کرده بود
عمرها شد در لباس لاله بیرون می‌دهداشک مجنون آنچه با دامان صحرا کرده بود
جان چه خونها خورد تا از صفحه دل پاک کردنقطه سهوی که نامش را سویدا کرده بود
دید تا آن سرو سیم اندام را، بر دل گذاشتشاخ گل دستی که بهر رقص بالا کرده بود
حسن بازیگوش او صائب نشان تیر کرددل به خون دیده مکتوبی که انشا کرده بود