غزل شمارهٔ ۲۶۲۵
تا عنان اختیار ناقصم در چنگ بودتا به زانو پایم از خواب گران در سنگ بود
عاجزان را رحمت حق پرده داری می کندبودم از صیاد ایمن تا شکارم لنگ بود
سرمه خواب گران در چشم پر خون داشتمبستر و بالین من چون لاله تا از سنگ بود
از صفای سینه در چشمم جهان تاریک شددیو یوسف بود تا آیینه ام در زنگ بود
عدل ایزد بر گرفت از من عذاب قبر رابس که بر من چار دیوار عناصر تنگ بود
بود در قید محبت تا دلم خود را شناختاز حلاوت این شکر دایم اسیر تنگ بود
آهنم روزی که منزل داشت در دل سنگ راچون جرس آوازه ام فرسنگ در فرسنگ بود
نیست صائب همچو طوطی قالبی گفتار مابلبل ما در حریم بیضه سیر آهنگ بود